X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

4اردیبهشت

سه‌شنبه 4 اردیبهشت 1397

دیروز صبحی با دعا  و توکل بلند شدم از خاب...صبحونه خوردم و ننه ام رو گذاشتم جلوی نونوایی علی.از صبحش ناراحت بودم و آخرش گریه کردم...پسره کونی میگه سرماخوردین؟ گفتم آره سرماخوردم..صبحی هم هوا خیلی سرد بود واقعا .رییس اومد و گفتش دارم میرم  اداره وازونجا به اپارتمان سرمیزنم ببینم چیکار کردن.همش خدا خدا میکردم که کسی تو مجتمع زر زر نکنه بابت تعویض درب ورودی .چون متاسفانه مریض بودن هیئت مدیره رو قشنگ دیدم.خلاصه سرظهری  رفتم دیدم در قدیمی رو از جاکندن و گذاشتن بیرون .رفتم بالا داشتن چارچوب در جدیدو میذاشتن سرجاش...یکم وایسادم .بعدش گفتم برم یه غذایی بیرون بخورم وبرگردم تا صدای چکش وتیشه اینارو نشنوم...یه ساعت ونیمی بیرون گشتم و نزدیک مجتمع یه پیتزایی بود که رفتم نشستم و یه پیتزا خوردم. فکرمو همش مشغول کردم و دیدم نمیشه بهتره برم ببینم چه میکنن.بالاخره تعمیرات دارم وتعمیراتم صدا داره دیگه...برگشتم /گفتش چندتا گونی بگیرتا این آت و آشغالارو بندازیم توش. گفتیم بیارن ببرن.یدونه تی هم خریدم که راهرو دم در رو تی بکشم چون خیلی کثیف بود مخصوصا وقتی گچ میریزه رو زمین سفیدیش با چندبار تی کشیدن هم ازبین نمیره..بالاخره گفتم بذار چندبار تی بکشم تا فردا نظافت چی اومد یه دور دیگه تی بکشه تمیز میشه.درو نصب کردن و ساعت 7 رو هم گذشته بود و واقعا چند بار حس کردم دارم بالا میارم .گفتم باخودم عزیزم آش کشک خودته .صبر کن .درب ورودی چقد ناز شده .یعنی بمیرم هم اون نرده های فلزی مسخره رو نصب نمیکنم روشون.درب ضدسرقت .خوشجل موشجل .خیلی عالی شد.راستش درب ورودی یه 10 سانتی کوچیکتر شد ولی ارزش داره به اون تیکه در چوبی و قدیمی.همسایه روبروییم خانوم با ادبیه .یه لحظه مادرشو دیدم حقیقتش نمیخام جی جی باجی بشم با کسی.با سرم یه سلام کردم ومرسی گفتم.خودشم بعدش از جلوی در رد شد بازم خسته نباشید و تبریک گفت.با ادبه ولی جواب زن زوله های اپارتمانو اونقد قشنگ جواب میده .قشنگ میذاره تو کاسشون...دستش هم درد نکنه.بدم میاد از جماعتی که دنبال انگشت کردن تو سوراخ ملت هستند ومتاسفانه ما ها همچین ملتی هستیم. هیئت مدیره دنبال پول هستش به هرعنوانی ...اینا هم دنبال انگشت کردن توسوراخ ملت...بگذریم..کل بعداز ظهر رو که اونجا بودم. کارگرا داشتن کار میکردن و ملت هم تک و توک رد شدن .. طبقه من تقریبا با حساب سرانگشتی 7 یا8 نفر زندگی میکنن..یکیش که هر موقع میرم حفاظ نرده فلزیش بسته اس...یعنی اصلا ندیدمش.و واقعا نمیخام با کسی اشنا بشم..خانوم روبرویی هم خانومه خوبیه ولی باید هواسمو جمع کنم باهاش دختر خاله نشم .چون منم متاسفانه میبینی دم به تله دادم و مثه خانوم محمدی جی جی باجی شدم باهاش و بیا بقیشو جمع کن...خونه کلا سرامیک یکدست با درب ورودی ضدسرقت..خدایا شکرت...گفتم بذار اینا برن و کلیدای خونه دست خودم باشه ومنتظر شدم خیلی ..سرامیکا هم تقریبا باندازه 100 هزار تومن اضافه مونده. اونارم امروز باید ببرم.و تحویل بدم.برگشتنی دیدم واقعا به زور میتونم خودمو جمع کنم.سردرد بدی داشتم .رفتم گرفتم بخابم تا یه مقدار بهتر شم.11 شب بیدا رشدم و رفتم ننه ام یه شربت درست کرده بود خوردمو یه سیب زمینی تنور پز زدم تو رگ و مساعدتر شدم...فقط احتیاج دارم به چند روز استراحت و مرخصی حسابی...خسته ام و خیلی تنها . و این تنهایی به نظرم گواراتره .خدا هم منو شرمنده خودش میکنه با لطف ومحبت خودش...خدایا مچکرم. دیروز دوس داشتم آقاجونم هم ببینه خونمو کردم خونه عروس...خدایا شکر...

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.