10فروردین

جمعه 10 فروردین 1397

صبحی رییس زنگید گفتش کابینت ساز داره میاد کابینتای قدیمی رو باز کنه  ،کلید ندارن برو خونه . بلند شدم سریع  خودمو رسوندم و دیدم همکارم اقای رستمی اونجاست .شیطونه انگار کارو درصدی گرفته ولی باز شکر خدا هرچی هم هست خیلی عالیه .کابینتا رو باز کردن و اینا .پرده هارم همچنین .رادیاتارو آچار فرانسه لازم بود دیگه تو مجتمع به اون بزرگی آچار فرانسه گیر نمیومد. گفتش وانت بار لازمه پسرکابینت ساز .گفتم اره بگو بیاد.یه اقای مسن و قبراقی بود .همه یه ادایی درآوردن و گذاشتن رفتن . موند کناف کارو این اقای مسن وانتیه . کلی کمک کردن .هرچی بودو کندن  و گذاشتن تو ماشین.نگهبانی اومده میگه دارین میبرین یا میارین! گفتم معلوم نیست هنوز!!همسایه  طبقه بالایی پیرزنه میگه پله ها چه کثیف شده! میگم تمیز میشه! تف تو روی همتون که انگلین! فقط زر زر بلدین! بهرحال . .. خلاصه ازونور هم شوهر ننه ام اومدوموبایلا هم آنتن  نمیدادن!ننه ام هم هی میزنگید ازونور.پشت تلفن دیدم داره شروع میکنه .توچرا نگفته میری کاری میکنی!میگم یهویی شد.خلاصه تموم شد .حرف و حدیث زیاد نیاورد.یعنی اونقدر درگیری ذهنی و خستگی برام بوجود اومد که (هرکه طاووس خواهد جورهندوستان کشد) ولی اون اقای مسن واقعا اقایی کرد بنظرم. ازون آدمای غرغرو نبود .صبور بود خداخیرش بده .کناف کار هم همچنین . دستشون درد نکنه.برای من یه کوه مصیبت بود که که حل شد.همه کابینتا و آت و آشغالا رو بردن خونه ننه ام . فکر اینکه بگه کجا بردی چند دادی ! رفته بود تو مغزم که خوب شد همشو کندن  و بردیم خونه ننه ام. 50 تا دادم به وانتیه . 50 تاهم دادم به کناف کار .  گفتم بعدن حرف و حدیثی پیش نیاد که وسایلارو به اون سنگینی بردیم و جابجا کردیم...بعدازظهر هم با ننه ام رفتم حمومو تمیز کنم .روغن سیاهی از رادیاتا ریخته بودن تو حموم .یه لحظه یاد مهدی افتادم وقتی داشتیم رادیات کهنه و به درد نخور رو بایکی دیگه عوض میکردیم .اونو هم کمک کردیم باهم بردیم گذاشتیم تو حموم.کلی هم کثیف کاری پیش اومده بود مثه امروز. راستش یه لحظه که همکارم داشت رادیاتو باز میکرد تو همون اتاق. یه لحظه فقط نیگا کردم. کاش نامردی نمیکرد بهم .سه سال خودمو آویزونش کردم تا همدمم باشه ولی همون ....بیخیال..امروز خیلی خسته ام . بهتره بهونه برای آبغوره پیدا نکنم.اون عندالمطالبه زنشو داده و خوشحاله!درکنار خونواده! بیخیااال .خلاصه بعداز ظهر سیمکش اومد .اینجور که پیداس کناف برام اندازه کابینت شایدم بیشتر خواهدشد.ولی خوشگل میشه .میگه من 15 اینجا کارم تمومه.ان شالاه که خوب پیش بره. 15 هم تحویل بده .خدایا قوربونت برم فقط امید و کمک خودته ها که دارم اینکارو انجام میدم. یه جورایی سختی خودشو داره .بقول خودمو ن هرکی ماهی بخاد باید تا کمر توی آب باشه ! امید بخداا. اگر دیدم هزینه سنگ صخره ای زیاد میشه .همه جارو کاغذدیواری میزنم که طرحهای فوق العاده ای داره .خیلی چشم نوازه طرحاش. خدا یا خودت به دادم برس.همیشه امیدم خودت بودی .توکل به خودت.

نظرات (3)
گفتیم خداییم نگفتیم خدای حقیقی هستیم که بابا! خدای مجازی هستیم. واسه همین گاهی گند می زنیم. به بزرگی حقیقی خودتون اشتباهات مجازی مارو ببشخیدخخخخخ
پاسخ:
پس خوش باش.
بی خودی نیست که بهم می گن خدای مهربون. از دلت خبر دارم مشدی. می خوام بهت حال بدم. خدای باحالی نیستم خدائیش؟ نه جون من نیستم؟ می بینم سرما هم خورده این بنده عزیز من سه تا بوس براش بفرستم خوب خوب خوب بشه. بوس من شفاس ها فکر نکنی یه وقت خالی بندیه؟ صورتتو بچسبون به گوشیت اونوقت معجزه شو می بینی.
پاسخ:
واما شما.... یا رخ بنما و بگو کیستی ! یا اینکه ادعا میکنی ،ادعایی های بکن در حدبنده اش باشه نه جای خودش. آفرین از حضور شما.تازه ما با کامپیوتر میاییم به اینترنت!!!
باشه بنده عزیزم برو جلو هواتو دارم. تو که هوای مارو نداری با اون نمازی که قرار بود هرصبح بخونی مشدی!
اقلا یه رکعتشو بخون دلم ما هم خوش باشه. دمت گرم به مولا. می بینی چه خدای مشدی ای داری؟ خدائیش حال می کنی؟
پاسخ:

چرا منوبا این همه فکرو خیال میخندونی آخه!
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.