26اسفند

شنبه 26 اسفند 1396

ملت دارن به کجا شتابان میرن! آهای ملت چه خبره! بابا اعصاب نموند برامون.همه تو تلاطمن.که چی 5 روز میخاییم تعطیل بشیم.بهار خوبه .سال نو هم خوبه.ولی این همه استرس برای چی ! واقعا نمی دونم.واقعا آدم بهم میریزه.تا ظهر همه کارارو انجام دادم.به نظر من بهار باید ارامش بیاره .باید حسا های خوب بکاره.یه بارون شدیدی گرفت سرظهری .داشتم میرفتم سمت ارایشگاه که دیدم تبدیل شد به تگرگ.واقعا ترسیدم ازینکه هیج جا دیده نمیشه ، از شدت تگرگایی که میزنه به شیشه ماشین.یه کنار نگه داشتم ، تا تموم بشه .رعدو برقایی زد که واقعا دلهره میاورد.یکم آرومتر که شد حرکت کردم .داشتم از جلوی موسسه بچه های سرطانی رد میشدم که یادم افتاد هرسال یه مبلغی برای خیرات پدرم میدم. رفتم داخل و یه اقای مسنی منو راهنمایی کرد به سمت حسابداری .یکم معطل شدم اونجا تا بارون و تگرگ بند اومد.رفتم سمت خونه دوستم .یه لباسی داشتم باید کوتاه میشد. یه گوی چراغدار براش کادو بردم .گفتم برای سفره هفت سینت آوردم.رفتم سمت ارایشگاه ودیدم طبق معمول کلی مشتری داره .حالا باز خوب شد تا چهار  کارم تموم شد.برگشتم خونه دوستم زهرا.راستش ناهار هم نخورده بودم. یکم حرفیدیم. میگه بالاخره رنگ مش تورو هم دیدیم.چندوقتی میشه یکم تنوع خرج کردم! تا پنج خونه زهرا بودم.خیاطی بلده و حسابی سرش شلوغه .برای خودشون داره لبا س میدوزه. استرسی که صبحی داشتم .بعدازظهر تبدیل به ارامش شد.منتها به اندازه ای خسته ام که همش میخاام بخابم. دم در با زهرا خدافظی میکردم.گفتش ان شالاه بیاییم وسایلای خونتو بچینیم.نمیخام کسی بدونه داره کارام روبراه میشه..فقط  یه مقدار زیاد باید حوصله به خرج بدم. و با نقاش و کف پوشو سرامیک کار سرو کله بزنم! بالاخره آش کشک خودمه.توکلم بخدااس.

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.