19اسفند

شنبه 19 اسفند 1396

دیروز قرار بر تکوندن آشپزخونه بود .سرظهری غدارو اماده کردیم تا شوهر ننه ام هم اومد والبته خود ننه ام (از وقتی علی سنگکی رو افتتاح کرده همش داره کمک میکنه ) اومد.کلی فرشای کوچولوو موکت اینا شستیم و اصلا نا نداشتم. ناهارو که خوردیم سرمو گذاشتم رو تخت و 5 اینا بود بیدار شدم.یه ساعت بعدش در حین شست ورفت ، زنگ درو زدن .محمد با خونوادش اومده بود برای تبریک روز مادر.بچه هاشم ماشالاه یکی از یکی شیرین تر.اوریا هم حالش خوب بود.وانیا هم همش عمه  عمه میکرد و خرده فرمایشاتی که نمیشد بهش نه گفت.یه خورشت تقریبا حاضری اماده کردیم و با برنج برای شام خوردیم.اونام هی میگفتن  ما شام نمیخوریم .سبک میخوریم و اینا.خلاصه کف پاهامو نمیتونستم رو زمین بذارم.این دفعه رفتن وانیا با ارامش انجام شد .اخه همیشه باید ماشینامو بریم روشن کنیم تا بدونه همه داریم میریم!!!خخخخخ.برای مامام شیرینی و کادو آورده بودند. منم راستش نه به قصد تبریک!!پریروز 400 تا بهش دادم گفتم برای خرید عیدو اینا لازم میشه.یه دوونه هم قابلمه برای خونه خریده بودم.خخخخ..خیلی خسته ام هنوز....

نظرات (1)
خوشم میاد که اینهمه مهربون و با گذشتی
به فکر همه هم هستی
مطمئنم خدا هم به دلت نگاه میکنه....
پاسخ:
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.