7بهمن

شنبه 7 بهمن 1396

دیروزبرف داخل شهر آبکی بود و مثه بارون میمونه .ولی از سردی هوا قشنگ میشه حس کرد زمستونو..بعدناهار بلندشدیم بریم خونه خاله براعیادت پسرخاله.خونشون چقدر سرد بود .پذیرایی به اون بزرگی مگه گرما داشت.. یکم حرفیدیم بلند شدیم اومدیم. یکم ماشین گردی کردیم تا مسیر خونه.خونه که رسیدیم .تلفن زنگ خورد .محمد بود گفتش که دارم بچه هارو میارم ببینین.ما هم خوشحال و خندون.همش با بچه ها بازی کردیم.ماشالاه یکی ازیکی سرحالتر.قوبونشون برم.ماهانو  هم رفتن آوردن.یه شام مختصری هم خوردیم .ازونجایی که وانیا بازم نمیخاست بره ! مجبورشدیم همه مون لباس بپوشیم بریم دم در تا اونم بره خونشون...خیلی خوش گذشت ...خدایا شکرت باشه.منتها بعد 40 دقیقه اینا محمد زنگ زد که حال زنش بهم خورده !!اینام نگران پاشدن رفتن.یه چیزیش هست نمیدونم.منم هی میخابید هی بیدار میشدم.تا اینکه دیدم ننه ام نیومده .مونده خونه محمد .ان شالاه خیره ....ماهان هم کاش دیر نکنه خونه ما خابیده .به علی زنگیدم که حتما زود برن بیدارش کنن.الهی بامید خودت....

نظرات (1)
سلام. عوضش برف ما به شدت کولاک کرد! ایشالله عیال محمد هم خوب بشه!

اگر به من هم سری بزنی، خوشحال میشم.
پاسخ:
سلام.ممنونم.شکرخدا که داره میباره ...
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.