25 آذر

شنبه 25 آذر 1396

همه دردامون به کنار.آلودگی هوا هم بسلامتی بهش اضافه شد.دیروز صبحی رفتیم ماهان رو برداشتیم و به روستا رفتیم .هم سرراه گوشت تازه خریدیم .هم اینکه رفتیم خونه خاله.ماهان هم سرماخورده بود انتظار داشتم تو ماشین حسابی کیفمونو کوک کنه.که دیدم داره میخابه.خوب بود منتها.با همه الودگی دیروز .منتها دیشب باز درد قفسه سینه ام شروع شد.و خدا میدونه چقدر عذابم داد .یعنی به نظرم باید اعلامیه منو ببرن محل کار تا بدونن من تموم کردم.صبحی مجبور شدم زود برم کارت ملی  هوشمندمو بگیرم .ازونجا هم عکسامو گرفتم.ولی واقعا تا باهام حرف میزدن گریه میکردم.چندوقته آبغوره میگرم همش.5 شنبه سر خاک آقاجونم که یه دل سیر گریه کردم.نمیدونم چه مرگمه. درد بی پدری گرفتم .درد اینکه این پسره باشعور با همه وعده وعیداش یه لحظه برنگشت ازم بخاد برای موندنم! درد اینکه دیگه اشتیاقی برای اون خونه ندارم و همه حسامو از دست دادم برای رسیدن به مستقل شدن.یا درد تنهایی دارم.ملت هم ماشالاه  از پشت سرآدمو میبینن ابراز دوستی میکنن! با عرض معذرت! با عرض معذرت!! خیلی خیلی خیلی ببخشید.همه همدیگرو به چشم فاحشه میبینیم.! یه پوتین پاشنه بلند پوشیدن یا ازهمین شلوارایی که همه میپوشن! چه طوری آدمو به فاحشه جلوه دادن میکنه !نمیدونم! به نظرم مغزامون مریضه! یارو کارگره سرصبحی میگه با من دوست میشی!!یعنی به کجا میرسیم! خیلی وقتا میگم خدایا شکرت .باماشین میرم با ماشین برمیگردم. یعنی انتظار نداشتم دوروز پیاده رفتن یه مسیر باعث بشه  2 نفر بهم  پیشنهاد بدن.واقعا شکرش باشه که پای پیاده نیستم.درسته  پشت فرمون هم مسائلی پیش میاد ولی این قضیه اول رو نمیتونم هضمش کنم.یه لحظه حرصم گرفت خاستم بگم  من 3 سال پای کسی موندم که مهرمو نخاست بده !یعنی تو این سه سال 4تا سکه گرمی نخاست برای مهر من کناربذاره! 4تا سکه گرمی ..با وجود همه ادعای همسرم همسرم هاش.باندازه ای شب تولدمو زهرمارم کرد که تا جون دارم ازیادم نخاهدرفت.درسته که خیلی ناراحتم و همه این ناراحتیا فشار روحیمو بیشتر میکنه .هی به خودم تذکر میدم .هی خودمو توبیخ میکنم ! یعنی دوستی تو این جامعه با فاحشه گری هیچ فرقی نداره !بازم عذر خاهی میکنم ولی اینا همش نظرات شخصیه منه.خیلی حالم بده .فقط نمیدونم درد م  چیه ...همه چیزو بهم ربط میدم تا یه دلیلی پیداکنم که چه مرگمه .ولی واقعا سردر نمیارم از خودم.خدایا خودت کمک کن.من خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم. اوضاع روحیم افتضاحه.سرظهری هم یه سردردی گرفتم که واقعا چشمامو از درد سرم نمیتونستم باز کنم.همه چراغای 4راه هایی که رد شدم سبز شدن.فقط خودمو تونستم به خونه برسونم .یعنی جواب هیچ تلفنی رو هم ندادم.فقط گاز  ماشینو گرفتم و به هیشکی توجه نکردم..واقعا حالم بده .همکارا هم فک میکردن من سرماخوردم .درحالیکه  درد قفسه سینه ام تموم نشده وسردردای بدی که میان سراغم منو تنها نذاشتن.خدایا به دادم برس.من فک میکردم خیلی از پله هارو بالا رفتم .ولی از پریروز حس میکنم 10 پله از اعتمادی که داشتم به عقب برگشتم.خیلی سخته افسردگی.خیلی ...

نظرات (2)
دوست سخت کوش من دنیا خیلی صبورانه اتفاقات خودش را پیش میبره
خودت را محکوم نکن، همه اشتباه می کنیم
شما خودت را ببخش و به امیدوار باش
شما الان باتجربه تر و پخته تر از قبل هستی و این جزای شما هست
پاسخ:
سلام دوست عزیز گاهی کل دنیا را باید رها کرد و فقط تماشا کرد
گاهی باید برای یک غمی عزاداری کرد
ولی همه اینها زمان داره، مثلا برای یک رابطه سه ساله که به نتیجه نرسیده به خودت حق بده که چند هفته سوگواری کنی
اما ایکاش یک مرخصی می گرفتی و جند روز به یک مسافرت می رفتی
سلامتی خیلی واجبه، بهتر بغض ها و غصه هاتو یک جایی بروی و جا بزاری
دنیا بعد از عزاداری دوباره زیبا و دوست داشتنی میشه و اتفاقات خوب همیشه پس از سخت ترین لحظات رخ میدهد
سلامت و امیدوار باشید
پاسخ:
سلام
نه واقعا ارزش نداره چندهفته !!! سوگواری کنم ....اصلا ..نه واقعا.عزای ندانم کاری گرفتن هم فایده نداره ...سلامتی واجبه .منتها آدمیم دیگه . باید پله ها ی پایین رفته رو دوباره بالا بیام.من برنامه ریزی خوبی برای اینده دارم.جزای من این نیست .
همیشه خوش باشی.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.