2آذر

پنج‌شنبه 2 آذر 1396

فصل آخر پاییز جوری از راه رسید که بارندگی شدید داشتیم .امروزم بعضی ارتفاعات برف باریده و سردیش کامل تا مغزاستخون پیش میره.چندروز پیش مریم زنگید گفتش بعد ماه صفر قراره داداشم نامزد کنه . تبریک و اینا گفتم دیروزم  یه کم بیرون کار داشتم .ساعت 4میشد رسید خونه.ناهار نخورده بودم یه چیزی خوردم و دیدم مریم زنگیده که بیا بریم باهم خرید کنیم.منم حس وحالم خوب بود بلند شدم سریع اماده شدم .رفتیم یکم گشتیم .وحرفای چرت و پرت زدیم حسابی ! خیلی انرژی داره با وجود همه مشکلات زندگی .ولی قشنگ مثه مجردیاش خنگ بازی در اوردیم.منم 32 تا دندونم بیرون بود.میتونم بگم یه سال میشد اینجوری نخندیده بودم.برگشتنی هم دربست گرفتیم وبرگشتیم.روز خوبی بود.با وجود همه خستگیایی که داشتم .فردا قراره نوه های آقاجونم بیان تا همه مون دور هم باشیم.ماهان که اینجاس. وانیا و اوریا هم هستن فردا.خوبه که همه مون دور هم میشیم .نتونستم برم به آقاجونم بگم که فردا نوه های شیرینت میان خونه عزیزشون.جااش خیلی خالیه .حداقل برای من .وقتی دورهم جمع میشیم بیشتر یادش میوفتم ونبودشو قشنگ حس میکنم .درسته ندیدمش ولی روحش به من ارامش میده وخدا بیامرزتت آقاجوون.جیگر اونی که منو بی پدر کرده  همیشه بسوزه. برای بچه ها گفتم کادو بخرم .برای ماهان ماشین گرفتم .برای وانیا عروسک و برای اوریای جینگیلمون یه جفت کفش نوزادی.صبحی رفتم سریع ماشین ماهانو از مغازه نزدیکمون بخرم برگشتنی دیدم زهرا اومده دیدنم.تازگیا خیلی همدیگرو میبینیم .و خیلی خوبه که خوشحال میشیم از دیدن همدیگه. کلی حرفیدیم و اینا و..یه ساعتی نشست و بعدش رفت دنبال بچه هاش...فردا ان شالاه روز خیلی خوبی خاهد بود..ننه ام کلی تدارک دیده ..مستاجر بنده هم ماشالاه برای اجاره دادن لنگ میزنه ... گفته بودم خوشم نمیاد گیر همچین آدمایی بیوفتم هاا.بامید خود خداااااا.عید که اومد میگم تا اردیبهشت یه جای خوشگلتر پیدا کنین  برا خودتون. وسایل اشپزخونه بیشتر میخرم .واقعا یادم نمیره من اون دوشب یه دونه جاروبرقی نتونستم از کسی بگیرم تا خونه رو جارو بزنم!!!یعنی ملت من و من کردن!!خدابزرگه .شکررر


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.