X
تبلیغات
رایتل

22 خرداد

دوشنبه 22 خرداد 1396
صبحی که رسیدم محل کار سرکوچه طبق معمول ماشینو پارک کردم ؛ دیدم ریل صندلی حرکت نمیکنه چون برای تناسب خودم بایدصندلی جلو بکشم .هرکاری کردم دیدم از سابق هم وضعیتش بدتره.یه لحظه ریل صندلی رو هل دادم،دیدم یه تیکه اومد بیرون!یه چیزی مثه 2تا غلط خیلی کوچیک بود.خلاصه صندلی دیدم لق میزنه .حالا نمیدونم بخاطر اون 2 غلط کوچیکه یا نه.منتها صندلی تنظیم میشه بازم.منم که ماشالاه بی خیال تشریف دارم و بی صاحاب! (ببخشید خدا جوون یکم دلم گرفته ) قوبونت برم .کار، قشنگ باندازه کافی بود منتها من امروز با هر مراجعه کننده ای که اومد حرفیدم.پسر رییس هم یک عدد موتور خریدن براش (موبارکش باشه) میگه کلاج و اینا نداره اتوماتیکه.میگم پس باید یه بار بدی برونم! خخخخخ.با شهرستانو و این ور اونور حرفیدم وبعدش خانوم محمدی زنگید .توی اپارتمانی که زندگی میکنه شارژ 2ماهشو نداده و یه برگه ای برده چسبونده به پانل نگهبانی که  هروقت هیئت مدیره عوض شد .پول شارژو میدم! چون اپارتمان دوربین مداربسته داره .فیلمشو برداشتن گذاشتن تو گروه اپارتمان و گفتن ایشون شارژ نداده ،تازه نامه نگاری هم کرده .باید برخورد بشه .تازه اب واحد رو هم قطع کردن بخاطر عدم پرداخت شارژ.شنبه که با مهدی رفته بودیم شام بیرون .زنگیدکه اب واحد قطعه و نمیتونیم شله زرد درست کنیم .گفتم فدای سرت ..گفتش میرم شکایت کنم از هیئت مدیره و اعاده حیثیت کنم و الا آخر ....خلاصه بماند ...شنبه هم شب خوبی بود بااینکه همه چی تند تند و عجله ای پیش اومد .رفتیم بیرون و بعد از یکسال من و مهدی تونستیم 1ساعت بعنوان اینکه زمانی همدیگرو میخاستیم وواقعا هم 2طرفه بود بازم برای هم وقت بذاریم.(هرچند مردد بودم ولی حقیقتش نه احساس به اون صورتی بهش دارم و نه اینکه میتونم کلا بیخیال شم) ولی سعی میکنم کاری یا حرفی رو به اجبار نزنم که مزاحم زندگیش بشم( اگرچه زورکی هم کسی کاری برای هیشکی نمیتونه انجام بده) حقیقتش .روی گوشیش چندبار مخاطب (عشقم ) تماس خروجی و ورودی نشون میداد.ومن فهمیدم عشقش همسرشه !( من بهش میگم سکینه خانوم!) داستانشونو و داستان ورود مهدی رو به زندگیم نوشتم احتمالا..اینکه چه پیشامدهایی بوجود اومد و ما به کجا رسیدیم..حقیقتش یاد اولین دیدارمون افتادم و اون حس دوباره به سراغم اومد .البته راستش وقتی دیدم داره برام گل میخره بیشتر رفتم تو فکر!توفکر اینکه نباید احساسی بین مون وجود داشته باشه .واین یعنی سقوط دوباره من تو ی زندگی! چون من به احترام سالهای دور ذره ای سوسوی خاستن تو دلم وجود داره ونمیخام حتی به نظربرسه این سوسو چه برسه به اینکه روشن بشه دوباره !شام رو باهم خوردیم و از همه جا حرفیدیم وخوب بود بنظرم که بعد از یکسال ! با وجود دیدار بامن !زندگیش نپاشید!کینه ای نیستم ولی آدمم بهرحاال .هرچقدم فراموش کار باشم .یه چیزایی خودبخود میاد حک میشه تو ذهن.اون از شنبه شب ...خانوم محمدی هم چندروزی درگیره شکایت و ایناس و پلیس فتا که ادعای حیثیت بکنه .زنگید باهم حرفیدیم .بعدش گفت بعداز ظهر باهم باشیم ومنم گفتم 4 میزنگم اگه مساعد بودیم بریم یه دور بزنیم .سرظهری دیدم سردردی به سراغم اومد که حس کردم تهوع دارم.گفتم وقتی مساعد نیستم الانم ساعت 2ونیمه و اونم به گفته خودش رفته ناهار خونه دوستش ،بذار بگم که حالم مساعد نیست واینکه وقتی حالم خوب نیست ( قرار مهمی نیست که مجبور بشم برم خب یه روز دیگه میریم با انرژ ی بهتر .تازه وقتی حالم خوب نیست نمیتونم که با تهوع و سردرد برم حتما دنبالش.بهرحال دوستیم و همدیگرو میفهمیم !ساعت یه ربع به 5 جواب اس داد که .بذار بنویسم برام مبهمه جمله اولش»:سلام الان پیامت رو دیدم ما میرفتیم عزا.اما دختر جالبی ها محل کار هستی تصمیم میگیری خونه میرسی پشیمان میشی دیگه نباید قرار بیرون باهات بذارم.)) به قول خودش که روز اول گفت نباید با کسی از زندگی خصوصیت بگی یا رازی حرفی  از زندگی شخصیت بزنی.البته بدقولی کردم منتها قبلش بهش اطلاع دادم (حالا وقتی پریوده ؛ تقصیر من چیه !!)) میتونست یه نیگا به گوشیش بندازه وقتی صدای اس میاد .من یه اخلاقی دارم در بدترین شرایط ج تلفن میدم ! د ربدترین شرایط اس میخونم !ودر بدترین شرایط رانندگی میکنم .از زیر سرم از درمانگاه  بلند شده بودم نشستم پشت فرمون ! درداهای شدید  پریودی دارم و وقتی  دارم از نا میفتم خودم رانندگی میکنم .حتی وقتی تهوع دارم .میرم میشینم یه گوشه ببخشید بالا میارم بعدش میرم سوار ماشین میشم و رانندگی میکنم ...حالا قصوری یا دروغی یا بدقولی هم کرده باشم سعی میکنم قبل از وقوع اطلاع بدم .بالاخره موبایل همیشه همراهمونه با وجود تلگرام هم دیگه حرفی نمیمونه .راستش وقتی رسیدم خونه و اس دادم .رفتم ناهار خوردم .و دعا کردم بالا نیارم .دراز کشیدم رو تختخابم و تا ساعت 6 خابیدم و وقتی بلند شدم دیدم هنوز بهبودی کاملی حاصل نشده .بالاخره آدمیم دیگه گرما زدگی یا خستگی باعث این جو ر چیزا میشه و من خیلی برام پیش میاد .قسم و آیه قران نبود که حتما من باید برم دنبالش...بلند شدم دیدم اون اس بالایی رو و ج ندادم .بنظرم قابل ج دادن نیست .اول اینکه میدونم ناراحته از بابت قطعی اب واحد و شکایت و پلیس رفتنش. ودوما پریوده !( البته منم پریودم )  واینکه من قبل از موعد اطلاع دادم که مساعد نیستم .واینکه  مشکلاتش باعث نمیشه که یهویی بگه دختر جالبی هستی هااا!! چون همه مون مشکلات داریم .من اگه بخام بگم دردم از همه زیادتره .استرس اینکه 7 میلیونو بموقع جور خاهم کرد !استرس اینکه هنوز اجاره ماه آخرشو نداده مستاجر .من روش حساب کردم .استرس اینکه 18 تیرماه خونه چطوری تخلیه خاهد شد.استرس اینکه وقتی دارم میرم  بیرون ننه ام سوال پیچم نکنه .و خیلی مشکلات دیگه .یک سری گندهایی که پسر رییس میزنه رو داشته باشم و به گردن من میفته ظاهرا.چون منو میبینن اونجا همش!استرس اینکه گندهای خودمو جمع کنم .والی آخر...ولی دلیلی نمیبینم بعد از 8ماه آشنایی و دوستی بگم دختر جالبی هستی هاااا...خب هرکس یه اخلاقی داره .من افسردگی و استرسم بقدری هست که از یه دیدار بعد از یکسال وقتی حس خوب پیدا میکنم با منطقی که بدستم اومده (درست یا غلط) سعی میکنم ازین خوشحالی و حس انرژی مثبت دریافت نکنم چون میدونم ضرر خاهم دید بازم!!(برحسب تجربه) منتها برحسب اینکه ایشون خانوم مسنی هستن گفتم احترام ایجاب میکنه ج ندم و بیشتر ازین ناراحتش نکنم !چون من مشکلات خودمو که باندازه کافی هست ،دارم به دوش میکشم وسعی میکنم عصبانیتمو به کسی منتقل نکنم که مثه زهر میمونه .حالا حس ونظرم یه مقدار درمورد خانوم محمدی عوض شده.البته من اگه از زندگی خصوصیم بهش گفتم اونم متقابل حرفاشو به من زده و لزومی نمیبینم پشیمون بشم چون نمیتونم از زندگیم یه جوری بگم که اونطور نیست.ناراحتیم فقط ازینه که برای یه ملاقات و بیرون رفتن ساده که نتونستم برم و اطلاع دادم از طریق اس ام اس؛ باید بهم بگن دختر جالبی هاااا..حالا بازم مهم نیست من هدفم جای دیگه ای هستش و بهتره اسباب رنجش کسی نشم .شایدتو برخوردام و رفت و آمدام باهاش تغییراتی ایجاد کنم .بالاخره زمان لازمه برای شناخت و ایرادی نداره که من دختر جالبی باشم براش یا نباشم..من  اخلاق  ورفتار و حرکات و زندگیم اینه .نمیتونم تغییرش بدم.باشد که رستگار شویم ....

نظرات (1)
منم از مسیجش خوشم نیومد
و از رفتارش
هرچی هم که اون ناراحت باشه حق نداره سر تو خالی کنه

تو از قبل میدونستی مهدی زن داره؟
پاسخ:
سلام.
به من نگفته بودزن داره .بعدش گفت داریم جدا میشیم . عندالمطابله رو خانومه گرفت وبعدش جدانشد .منم کتک احساسمو خوردم وخودمو عذاب دادم.
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.