X
تبلیغات
رایتل

1 اردیبهشت

شنبه 1 اردیبهشت 1397

صبحی دیدم کلید خونمو !!ندارم .زنگیدم به کاشی کار که وسایلی که خاسته بودی رو آوردم. منتها رد شدنی بیا سمت دفتر مون تا اونجا از تو ماشین بدم بهت. حالا صبحی اومد و وسایلا رو دادم بهش. یکم بعدش راننده ای که دیروز یه مقدار بحثمون  شد زنگید ؛که سرامیکای سفارشیتونو دارم میارم..دیدم بهتره خودم برم .یه دربست گرفتم رفتم خونه .کاشی کار بیشعور از دیروز چسبهار و دیده لال شده که بگه من چسب سفید میخاستم.... دیدم واقعا آش کشک خودمه یه تفی هم انداختم از دور تو روی رییسم که سگ بازی پریروزش باعث شد 80 تا پول حمل بدم درحالیکه اگه یه بار میاوردم اینارو و مثه آدم ج میداد پشت تلفن .بالای 60 مترو رایگان میاوردن ...بماند...باید یاد بگیرم مثه ملت رفتا رکنم هنوز آدم نشدم..مثه سگ کار میکنی تو دفترش جون میکنی .آخرش پارس کردانشو میاره برا آدم...مرتیکه  الاغ....خلاصه با راننده که نمیشناختم سوار وانتش شدم چون خودم ماشین نبرده بودم با خودم...از راه و کوره راه رفت یه بیراهه بود .اصلا معلوم نیست یارو کیه !چیه !! سوارشدم رفتم !!ماشالاه ذره ای زنونگی نداریم!!یه لحظه تو راه یه جوری شدم..با خودم گفتم آدم بی صاحاب همینجوریه دیگه!!!خلاصه رفتیم انبار و تحویل گرفتیم و یه 108 تومنی دوباره واریز کردم ؛ با راننده وانتی برگشتم اپارتمان.کاشی کار فرمود یه 200 تابزن به حسابم ..گفتم شماره کارت بده بزنم دیگه!!سرظهری هم رفتم کفشوی اشپزخونه گرفتم ورفتم اپارتمان ..مرتیکه خر همشون سیگار میکشن و بوی سیگار به جهنم ،دود سیگار همه جارو گرفته بود..آخه الاغ  صبحی گفتم تازه رنگ کردم...پنجره هارو باز کردم .گفتم اینجا میتونین نفس بکشین...هرجوری خاستم حالیش کنم .نگرفت مرتیکه...حالا به درک با دو روز سیگار کشیدن خراب نمیشه خونه...بیشرف دوباره شروع کرده این چسبا سیاه هستن .خراب میشه بندکشی و زهرمار.... ببر عوض کن !یا بگم به رییست بیاد ببره!گفتم اون کونش از مال تو گشادتره ..بندازین  تو ماشین خودم ببرم...کی به کیه آخه...انگاری بی صاحاب کاملم...نه ننه ای نه بابایی. نه خاهری !نه برادری! کی به کیه..فقط قورتو قورتاشونو میارن سر  آدم...جاده بود مسیرش .رفتم پیدا کردم .آخه صبحی این یارو راننده منو از کوره راه برد !فرمود دوتای دیگه هم بگیر بیار. درسته خودم مرد بزرگیم .ولی بین اون همه مرد .رفتم داخل انباری و چسب سفید خاستم ازش...72 تومن دیگه هم بابت این دوتا چسب دادم..کی به کیه عزیزم....خر کی باشی تو...فقط مجردی نمیتونی تنها زندگی کنی ولی میتونی بری تا انبار شرکت و چسب سرامیکارو عوض کنی!!فقط تنها نه !!!مستقل شدنت جیزه!!3ماهه یارانه منو نداده برادرم....اینا خیلی حرفه ...توی دلم میموونه و فراموش نمیکنم...هر روز خدام برم سرقبر پدرم بازم کمه بخدا....اوردم  چسب کیسه ای هارو .رفتم بالا دیدم 2تا نره خر وایسادن تو همون اتاقی که سرامیک زده بهش!میگم اینو تازه چسبوندی این همه آدم هم روش وایسادن ایراد نداره!!!دیدم بهشون برخورده و تشریفشونو بردن اون طرف... هی تیکه انداختم اون زهرماری سیگارت همه جای خونمو به گند داره میکشه هااا..ولی کو فهم !!اتاقها تقریبا تموم میشن امروز ...ترتمیز شده .میتونم فرش کمتر بخرم .یا بیشتر جاهاشو باز بذارم...عالیه بنظرم..فقط سر هستند سرامیکا که دیدم ننه ام داره حرف خودشو میزنه اینارو برداشتم.البته شفاف هم هستند .خوبه مهم ترتمیزیه ..اونقدرام تو کف رنگ و دکوراسیون و لعاب و اینجور چیزا نیستم...من گوه بخورم با کارگر جماعت دربیفتم .من غلط بکنم ازین گوه ها بخورم...بخدا خیلی ناراحتم...ولی همشو میندازم تو دامن خدا...از وقتی سنگکی علی باز شده ..قبله کردن اونجارو برای خودشون..مرتیکه آشغال شوهرشم انگار نه انگارووفقط بلده مثه خر ،عرعر کنه..بیشرف...یعنی یه نفرشونم راضی نیست نزدیکم بیاد برای کمک(برادرم باشه)...امیدم فقط خداست.میگذره این روزا ولی فراموش نمیشه واقعا...توکل بخدااا. ..

31فروردین

جمعه 31 فروردین 1397

امروز قرار بود سرامیکارو بیارن تحویل بدن .ساعت10 اینا گفتم بیارن .این یارو راننده خیلی دندون گرد بود. خلاصه با 45 تومن حلش کردیم.با ننه ام دوباره رفتیم کف پذیرایی رو طی بکشیم که خاله کوچیکه هم ازونور گفته بود میام. برام کادوی چشم روشنی هم خریده بود...خخخخخخخخخخخخ...دایی کوچیکه هم اومد . دور هم نشستیم یه هندونه زدیم تو رگ. پاهام هنوزم درد داره. رییس زنگید که کاشی کار عصری میاد و هرسوالی موالی داری بپرس. اومد یه بار دیگه صحبت کردم خودم و گفتش کف گچکاری رو هم میشه سرامیک چسبوند .خیلی خوب شد گفتم متراژ کنه سریع رفتیم  سرامیکا گرفتیم . از خیر حموم گذشتم درسته کاشی و سرامیکاش باید تعویض بشه ولی زمان لازم داره. واقعیتش  دیدم چسب احتمال داره مشکل پیش بیاره ازخیرش گذشتم. مشکل خاصی نداره فقط  چندتا از سرامیکاش حالت ترک خوردگی داره از رویه ،عمیق نیست.واینکه  خوب شد ، سرامیکای کف همه جا یکدست میشه. رنگشونم خوب هستش.خیلی روشنه رنگش.با کمدای اتاق هم میخونه تقریبا همرنگ میشن. دیواراش هم سفید هستش. خاله کوچیک هم خیلی کمک کرد . ناهارو رفتیم خوردیم  ویکم دراز کشیدم ولی توفیری نکرد خستگی پاهام...از فردا شروع میکنن بامید خدا .

30 فروردین

پنج‌شنبه 30 فروردین 1397

واقعا روزای پراسترسی رو دارم سپری میکنم  و بیشتر این ناراحتیا و عصبانیا از طرف این رییس (خدابگم چیکارش بکنه) هست. آخر ماه که میشه فقط دنبال بهونه اس. فقط میخاد یه بحثی  پیش بیاره . یه گنده لات بازی دربیاره. یکی نیست بگه اون پسر کونیت همون بتونه گیم بازی کنه تا بتونه دوماه دیگه زندگی مشترکشو انجام بده!!من  احمق دارم  دفترتو سرپا نگه میدارم...دیروز که اخرش با گریه کارمو تموم کردم. امروزم همچین توفیری نداشت .ساعت 2 رد شده بود که تموم شدکارا...ناسلامتی 5شنبه بود و قرار براین هستش که مام آدم حساب شیم و 1ونیم تعطیل کنیم...صبحی میخاستم  دوباره برم پیش اون خانوم دکتر سنتی ...منتها نشد که برم .ازونور هم گفته بودم کار بانکی دارم.زود هم اومد ومنم پاشدم رفتم بانک تا اقساطمو واریز کنم... دلم برای بابابزرگم تنگ شده بود. یه بسته خرما خریدم تا خیرات کنم براش. میخاستم بدم نونوایی علی پخش کنن خرما رو که اونم نشد امروز.سرظهری بدو بدو رفتم سرمزار بابایی و اقاجون . عصرهم  با ننه ام رفتیم دنبال سرامیک .ازون خانومه پرسیدم که اگر کاشی و سرامیکای حموم رو با چسب بچسبونن موردی نداره .گفتش ضعیف عمل میکنه .وقتی یه جایی دایما رطوبته و نم هستش و آب بازیه توش. البته دایما یعنی کاربرد حموم همینه دیگه در واقع، بنظرمنم منطقی نیومد ...سیمان و ملات نیست که ، چسب هستش...زنگیدم  به رییس!!تا بگم همچین جریانی هستش... صداشو بلند کرده !!هرکاری میخای انجام بده .هرچی دوس داری بگیر!!(اخه کاشی کار  فامیل ایناس و منم مثلا خاستم  انتقال بدم این حرف رو )مرتیکه نره خررررر... مثه خر هم کار کنی براش آخرش یه روی سگی داره که نشونت بده!!منم گفت باشه باشه !قطع کردم. بعدش که زنگید ج ندادم... اونجا هم یه شکم گنده ای بازنش اومده بود!!زنه میگه سفید نباشه سرامیک ها..میگه بله دیگه از روی تنبلی برای تمیز کردن!!دیدم دارم ناخودآگاه بامرتیکه کل کل میکنم .رفتم اون طرف نمایشگاه !!جونشون درمیاد انگار .خب عوضی یه ذره احترام بذار به حرفش!! هر جورهم مثه خر پاشون وایسی بازم جلوی مردم دوس دارن بکننت زیر خاک!!! 48 متر سرامیک 50*50 ،کرم روشن خریدم. البته من سفیدشو میخاستم ! ننه ام انتخاب کرد ...واقعا آدم تنهایی خودش فک کنه و انتخاب کنه بهتره..حالا من که خودمو تطبیق میدم با رنگی که ننه ام انتخاب کرده...ولی حرفم سراینه هی حدیثو آیه و نظرات مختلف میاد وسط که من خوشم نمیاد....قراره فردا سرظهری بیاره تحویل بده دم در ...منم گفتم کارگر هم بیاره تخلیه کنن. ازونور هم ننه ام گفتش بریم آشپزخونتو بشوریم و تمیز کنیم که فردا پسفردا کاشی کار که اومد ترتمیز باشه..رفتم 4تا بطری جرم گیر خریدم .اشپزخونه رو  با کمک ننه ام شستیم و تمیز کردیم.موند پذیرایی که یه طی لازم داره تا تمیز بشه کف...رنگ سرامیکا خوبه .کرم روشن هستش ....بنظرمنم اگه کثیف بشه مثه سرامیک سفید رنگ زود نشون نمیده ...اینم بهتره...هالوژنهای پذیرایی رو روشن کردم اونقد خوشش اومدومیگه ان شالاه بسلامتی...لوستر هم نمیخرم..یه میلیون لوسترو میدم فرش میندازم زیر پام....بعدن میخرم .خیلی خسته ام...ولی عوضش اشپزخونه خیلی تمیز شد.حاضرم بازم برم جرم گیر بریزم ..البته سرویس بهداشتی و حموم رو هم بعدن تمیز میکنم...فعلا کارگر میاد میره کثیف میشه ذاتا....حالا نمیدونم دوباره چرا زنگید رییس !!حوصله شنیدن حرفاشو نداشتم...ازون دختره تو نمایشگاه پرسیدم چسب سرامیک رو میشه روی گچ زد و سرامیک چسبوند که گفتش میشه...حالا باز باید از کاشی کار بپرسم ،اگر که امکانش بود 20 مترم میگیرم برای اتاقها که سرامیک بزنه ...امیدوارم روی گچی که کف اتاقهاس بشه همچین کاری کرد .خیلی ترتمیز میشه و همه جا یه رنگ درمیاد ...باید بیاد شروع کنه تا ببینمش و بپرسم ازش...خیلی خسته ام...ننه ام هم خسته شد ..کلی کار کرد .هی گفتم دست نزن نمیخاد که دیدم داره کار خودشو میکنه ..دستشم درد نکنه .الهی بامید خودت...خدایا کمکم کن...

28فروردین

سه‌شنبه 28 فروردین 1397

دیروز هم فوق العاده درگیر کار بودم و کم مونده بود منجر به بحث بشه !!امروزم همچنین ...دیروز رفتم پیش یه دکتر خونگی یه خانم مسن بود ...یه معاینه ای کرد تقریبا پایین معده ام رو ..وقتی یه همچین موردی پیش میاد و طرف میگه حس میکنم یه چیزی تو گلوم مونده ... ما ترک ها به زبون خودمون میگیم که لقمه مونده تو گلوش! یا به زبان فارسی معادلش میشه طرف غم باد گرفته !یه چیزی انگاری گیر کرده تو لوله هات!!این خانومه گفت لقمه مونده !!یکم پایین معده مو فشار داد و بقول عامیانه ور رفت  تا اینکه یه صدایی اومد.و بی ادبی نشه یه صدایی مثه پایین رفتن یه چیزی از لوله هات!!مسخره ام نکنین لطفا .مچکرم.خلاصه تا شنید این صدارو گفت لقمه حرکت کرد ازجاش! البته باید چندروز بگذره تا ببینیم چی میشه .ان شالاه  با همون معاینه خانومه  حل بشه. درد سینه هم میگفت ازونه...حالا. بعدش با زهرا قرا رداشتم .رفتم باهم یه چیزی خوردیم و اون میخاست مانتو بخره!!من زحمت کشیدم 100 تومن دادم مانتو گرفتمجی نکنم نمیشه.یعنی محال ممکن هستش.طفلی هم یه جوریه همسرش پول درست و حسابی نمیده بهش تا خرید کنه. من هم هربار باهاش میرم بیرون کمتر از100 تا خرج نمیکنم...ان شالاه نرنجه. ولی خب عادت بدی دارم یا خوب . اما بنظرم لازمه . دارم از خودم برا خودم میخرجم بهرحال....این وسط کسی نیست که بگه چرا ،آیا و نباید و شایدم نشاید!! رفتم یه سر هم به خونه زدم سیمکش هم اومده بود هالوژنها رو نصب کنه ..نقاش هم تقریبا داره تموم میکنه کارشو...قشنگ شده خونه . به دلم داره میشینه .هی دارم هزینه رو به 18 تومن ختمش میکنم .میبینم نمیشه !هی خرج در میاد .وسایل برقی برام  تا اینجا785 تومن درومده .سیمکش هم 600 تا خواهد گرفت . این شد1400 تومن...یه لوستر و 3تا آویز میشه بالای 600 تومن ...امروزم داشتیم دیگه سرظهری دعوا میکردیم.که بازم حل شد و یکم با وکیل سروکله زدیم .یه کم با بهاره دوست و همکارم و یه کم هم همکار شهرستانیم .که به همشون گفتم دور شین !!!چه بی ادب!! یعنی میخاستم پاچه بگیرم خداشاهده!!!فقط با خنده تونستم بگم دور شین!!!بی تربیت شدم...بعدش دیدم واقعا نمیکشه اعصابم حتی بلند شم بیام خونه..یکم نشستم رییس اومد .سرظهری زنگیده بودن بیا درب ورودی رو تحویل بگیر..دستش درد نکنه رفته بود تحویل گرفته بود...درب ورودی هم اومد.فقط گفتم تورو ارواح خاک پدرم .درب ورودی رو بی کم و کاست تحویلم بده تا گیر سه پیچ ننه ام از بین بره..امروزم گفتم بزنگم ببینم زهرا کجاست تا بریم پیتزا..دیدم ج نداد.آگهی  همون وکیلی که پرونده پدرم رو برام پیدا کرده بود و بردم و یه جایی تحویل دادم. بعدش رفتم پیتزا...زنگیدم که زهرا چیکار کردی مانتو رو . گفتش حلش میکنم بیا ببر ..پیتزا خریدم و رفتم خونش .تنها بود .یه قهوه ای هم خوردیم.چقدرم اشکال خوشجل موشجل تو قهوه من افتاده بود.همه چی واضح و روشن دیده میشد. بعدش دهن گشادی کردم و گفتم خونمو دارم تعمیر میکنم.گفتش حتما باید بریم ببینم.بردمش نشون دادم .میگه اونقد قشنگه اصلا دلم نمیخاد ازش بیرون بیام!میگم بچه هات منتظرن هاااا...ازمدرسه درومدن هاااا...موقع پیاده شدن میگه باید برای چشم روشنی یه ساعت بگیرم .میگم ازون70-80 تومنیا؟ میگه خوبه؟میگم 2800تومن دادم کناف کار که سقف کاذب زده ؛حداقل یه ساعت 300 تومنی باید بگیری!؟ خخخخخخخخخخخخ....خدافظی کردیم و رفت .رفتم یه جایی هست ظرف سیب زمینی پیازاش مخفیه!!انگاری صفحه برمیگرده جای پیاز میشه!!2طبقه اس..منم برای چیز دیگه ای لازمش دارم!!!خخخخخخخخخخخ...یارو داشت میگفت یه جای سیب زمینی پیاز آکبند بیار  برای خانوم!!یه خنده ای کردم و گفتم آقا من برای چیز دیگه ای میخام!!خخخخخخخخ...90 تومن هم دادم برای اون...میذارمش تو اتاق .خلاصه فردا باید بریم سرامیک بخریم باندازه 45 متر مربع ...این یارو هم گفته1500 میگیرم هم درو نصب میکنم هم اون جای سرامیکای بادکرده رو عوض میکنم  و هم اینکه پذیرایی و اشپزخونه و سرویسا رو سرامیک با چسب میزنم.من که نمیخام سرویسا رو دست بزنم .فقط پذیرایی و اشپزخونه...درسته بعدا دوباره کاری میشه .ولی بنظرم زیادی دارم خرج میکنم ...بیشتر ازین بشه نمیتونم لوازم خونه بگیرم...توکل بخدا...سرامیکای متری20 تومن میخرم...اگه از 1500 دستمزدش کم نکنه .یه 2500 هم افتادیم اینجا...خدابخیر کنه..اای وای چقد نوشتم...خرید دیروز و امروزم و یه مقدار وووای چقدر قشنگه زهرا دلمو گرم کرد...دیروز میگه برو شکر کن شوهرت تو جیبته!!(منظور عابرکارت) برای یه مانتو باید 80 جا سربزنم قیمت کنم ؛تا مناسبشو گیر بیارم ،حالا بیا راضیش کن که مشرف شه بیاد بخریم...میگه دیروز50 تا خرج کردم فقط یه بلیز خونگی خریدم و امروزم یه 90 تا هزینه های لازم رو انجام دادم زنگیده میگه :تو نمیدونی من بدهی دارمممممممممم..قسط ماشین دارم....والی آخر ....سخته بنظرم خیلی هم نه !خیلی زیاد!!من ازین لحاظ منعی ندارم. خرج خونه میکنم اصلا ننه ام نمیگه چرا آیا و نشاید و نباید ..البته میگه ولی من کاری که بنظرم انجام شدنی و با هزینه هام جوره ؛انجام میدم...فردا باید با ننه ام برم لوستر پسند کنیم .اصلا به قیمتش توجهی نخاهد کرد .حتی اگه گرون باشه!چون همه اش آش کشک خودمه....و اینجا باید بگم خدا بیامرزه پدرمو که بی منت دارم خرج میکنم ...یه مسائل حاشیه ای دیگه دارم من که با زهرا که متاهل هستش خیلی میفرقه ...بقولی هرکی درد خودشو داره...واینکه ناراحت اینم که دیروز سالگرد بابابزرگم بود و من احمق اصلا یادم نبود!!امروز صبحی که متوجه شدم یه فحش آبدار به خودم دادم...و ناراحت شدم..که بابابزرگم یه عزیز عزیزتر بود برام ؛ که باعث شد تا 8-9 سالگی اصلا نفهم که من بی پدر هستم...وقتی فوت کرد سال71 تازه فهمیدم که بی پدر شدم...یادمه با اون سن کم با دخترخاله ژیلا ؛ اون سر چمنزار نشستیم . گریه کردیم ...خدابیامرزتت بابا ...چقدم ملموس بود برام نبودنش...یه حسی بود که 9سالگی میتونستم بفهمم عزیزمو از دست دادم...نور به قبرت بباره بابایی...منو ببخش دیروز خیراتی هم نکردم برات ...اصلا یادم نبود ذره ای...زهرا یه چیزی هم گفت که میخاستم برای اون برم آرامستان واز اداره اش بپرسم ..راستش میخام ببینم بالای قبر آقاجونمو برام رزرو میکنن!!دوست دارم زمان مرگم منو تو بغل آقاجونم دفن کنن...اینجوری میتونم لذت بغل آقاجون رو هم حس کنم...حالا باید بپرسم ببینم هزینه ای میگیرن یا همین که وصیت کنم کافیه ..منتها از یه طرفم دلم نمیخاد به قبر آقاجونم دست بزنن...اما شاید وصیت بکنم و بعداز مرگ همچین کاری بکنن ؛ ناراحت نشم..باید بپرسم...خدااجووون  کمکم کن یه چندسالی بتونم به آرزویی که میخام برسم ...بعدش هم هرچی صلاح خودته...دوست دارم روزی برسه که بعداز تکمیل جهاز خونه ام...یه ماشین!!خوشجل هم بخرم...یه چندتا سفرهم برم!!آرزوم زیاد شد!!!نگم دیگه...امیدم خودتی فقط خدااا جووون...

26فروردین

یکشنبه 26 فروردین 1397

نمیدونم چرا یه چیزی افتاده تو دلم...تعمیرات خونه تموم بشه ؛چی میشه ...دیروز داشتم اتاقو تمیز میکردم باخودم گفتم زمستون امسال دیگه اینجا نیستم ها...بعدش میگم عزیزدلم خفه شو...تشریفتو جمع کن ببر خونه خودت .بعد بیا هرچقد خاستی اینجا پلاس شو...نمیگم که نمیتونم تنها زندگی کنم. البته تنهایی منظور چی باشه.ازصبح سرکار بودم. برگشتنی رفتم یه سر به خونه زدم. نقاش داره کار میکنه .بعدش رفتم یه مقدار خرید کردم برای خونه و اومدم خونه .دیدم ننه ام  و شوهرش دارن میرن بیرون. خاهری هم رفته بود بیرون.تا اینجاش توفیری نداره ذاتا اون خونه یا این خونه! ناهار خوردم که البته یه چیز حاضری بود ننه ام درست کرده بود (منظورم اینه خونه ننه ام غذاشم با خونه خود من فرقی نخواهدکرد)(جمعه هم خودم اشپزی کردم و تمیزکاری انجام دادم تو اتاقم و یکم توی اشپزخونه..)بعدش اونا رفتن و منم دیدم داره بارون میاد و حسابی سرد بوداتاقم .پتورو کشیدم رو سرم . البته قبل خاب حساب کتاب کردم حسابی. تقریبا با این کارای مونده 18 میلیون خرج تعمیرات خونه میشه. البته پرده و اینا رو حساب نکردم که جزو خریدای داخل خونه حساب میکنم.ولی کابینتا بیان تو ی اشپزخونه اونوقت لذت تعمیراتو میبینم و البته درب ورودی و سرامیک کف.بعدش باخودم میگم کاش سقف یکی از اتاقها رو که مثل پذیرایی بود هم کناف میزدم! بعدش میگم حرف کناف نباشه واقعا حس میکنم کلاه سرم رفته به چه گشادی...حالا کاریه که شده... همون مبلغ 18 میلیون ان شالاه تموم میشه کارا. الان این مبلغو کلا ازسپرده خارج کردم و میدونم که باید خرج بشه. صبحی داشتم کارت میکشیدم بابت 700 تومنی که رییس زده بود به حساب نقاش. گفتش قرعه کشی پول انجام شده و3نفر درومدن.ناراحت شدم ولی گفتم امید بخدا . دست و بالم هست هنوز.نهایتش سرویس خاب نمیخرم.ولی تی وی و یخچال و فرش و پرده باید و حتما باشه .البته مبل هم درکنارش و البته یه میز غذاخوری کوچیک 4 نفره کم جا.خلاصه یه حسابی دوباره انجام دادم و رفتم خابیدم راستش ساعت6 بیدار شدم.تا اینجاش که تک و تنها واینکه خسته بودمو استراحت میکردم. بعدش دیدم ننه ام اومد و رفتم اشپزخونه ظرف و ظروف مونده بود شستم .اونم کاراشو انجام داد ورفت نونوایی علی کمک کنه .ازونور هم خاهری برگشته بود. تی وی هم باز بود و صداشم کم بود.شام هم چیز خاصی درست نکردم.یه کالباس گوشتی گرفته بودم یکم تفتش دادم.و شام خوردم . الانم تواتاقم هستم و یه مقدار باتلگرام سرگرم میشم و بعدش میرم میگیرم میخابم. خیلی سرده هوا.برف باریده تو ارتفاعات...خب این شد یه روز معمولی .وقتی کاری چیزی هم دارم میرم بیرون .یا بعداز کار میرم سراغ کاری که میخام انجام بدم...بنظرم مصمم  تربشم به اینکه اون خونه با این خونه هیچ فرقی نداره . پس تنهایی بی معنیه. راستش اپارتمان خودم به داخل شهر نزدیکتره . میشه یه برنامه پیاده روی و اینا هم گنجوند . البته بنظرم اونقدر سرم درگیر خریدای لوازم خونه خاهد شد که وقت خونه نشستن اصلا نداشته باشم...همیشه خدام که خونه هستم یا استراحتم و یااینکه امروز بعداز بیدار شدن  وسایلای زیر تختمو جابجا کردم. هرکی هم سرش تو کار خودشه.خداروشکررر. فک کنم بارون باریده و سردمه وبیحال هستم ...بهرحال اینم باید قبول کنم خونه ننه ام هرجور زندگی میکنم اونجا هم همینجور خواهدبود..نمیگم یه مقدار فشار روحی و نگرانی تعمیرات خونه و خریدای خونه کم بشه تا استرسم ازبین بره...بازم امید بخدا. تا اخر شهریور میتونم پس اندازای خوبی داشته باشم و وسایل خونه رو نقد بگیرم...دلم یه مهمونی یا عروسی میخاد وخیلی وقته به خودم نرسیدم و حس افسردگیم اذیتم میکنه.یه خبری خوندم نوشته بود خلبان و کمک خلبان دنا پیدا شده!ولی متاسفانه بقایای اجساد جوری نیست که بدن دست خونوادهاشون.خیلی زجر آوره ...خیلی درد عمیقیه...میشه با همه جسم و روحت درکش کنی ؛ واینکه چه زجری میکشن خونواده هاشون و بعداز چندین ماه بگن پیداشده ولی بقایاشونو نمیشه تحویل داد. یاد پدرم میوفتم که 66 روز جسدش صحیح و سالم مونده بود .وقتی داشتم پرونده رو میخوندم اصلا رفته بودم تا بحر جریانش...اصلا متوجه اطرافیانم وحتی وکیلی که نشسته بود کنارم ،نبودم. فقط یه لحظه دیدم داشت استین پالتو منو که کثیف شده بود بادستش میخاست تمیز کنه!!واقعا اون لحظه رو هم حس نکردم. اخه چسبیده بودم به دیواری که گردوخاک داشت تو زیرزمین بایگانی دادگستری! باخودم همیشه میگم خدا جوون بنده خوبی نیستیم ولی موقع مرگم تنم سالم تحویل خونواده بشه...خیلی مهمه این برام..یاد پدرم میوفتم که 66  روز تو چاه اب .حتی موهاشم بدون تغییر مونده بود .فقط پوست بدن نازش تو اب نازکترشده بود ..خدابیامرزتت آقاجون . پدر خانوم یه رفیقی یا اشنایی دارم امروز از دنیا رفت...چندروز بو د تو بیمارستان سرطانش عود کرده بود و امیدی نبود.امروز خبرشو بهم داد.سخته خدایا...سخته... خوبه  بلاگ اسکای هست وگرنه کجا میتونستم این همه بنویسم.دلم باز شد .خوبه میتونم با نوشتن روحمو آروم کنم.خدایا شکرررت...

( تعداد کل: 468 )
   1       2       3       4       5       ...       94    >>