1مهر

یکشنبه 1 مهر 1397

بوی ماه مهر اومد .البته من بوی پاییزو خیلی وقته حس کردم. امروز که یک مهر هستش یه حس دیگه ای داره. من مهرماهی ام.خخخخخخخ....همیشه سعی میکنم از اول مهر خوش بگذرونم!! تا اخر مهر بعدشم بچسبه به آبان بشه ماه مهربان!!خخخخ.بعدش ماه مهربانم خوش باشیم.!!هر کی ندونه فک میکنه از درودیوار بالا میرم هاااا اونقد که خوشی انجام میدم. خدایا شکرت باشه. چندروز تعطیلاتو یا بیرون بودیم یا خونه من یا خونه علی یا خونه محمد..گذشت بهرحال . ولی ظهر عاشورا نشستم جلوی مسجد و مثه خیلیای دیگه ضجه زدم و هق هق گریه کردم و از اقا خاستم که دعام کنه تا مال حلالم به خودم برگرده و به اسمش قسم خوردم که هیچوقت از حروم خوری که مال حلالمو  ازم گرفت و برنگردوند،نگذرم.خود خدا هم میدونه. شام غریبان هم یه شمع روشن کردم تو خونه خودم و دعا کردم بازم. الهی بامید خودت. قرعه کشی همکارا که اخرش هست من دوتا اسم قرعه کشی داشتم. خدارو شکر باشه که اخر ابان و اخر آذر  بهشون میرسم. اونوقت میتونم مبل و تختمو هم بخرم  وبازم خداروشکر که وووی بگم!؟ اقساط مهر ماه تو حسابمه و فقط الان1550 تومن میمونه چکهای آبان ماه.هوووووووووووووووووورااااااااااااا. داره تموم میشه . میخام بگردم و دوباره قیمت کنم مبل و تخت رو و بریم برای چکهایی که از اخر ابان ماه خواهم کشید!!!البته نقد هم میتونم بخرم منتها میتونم یه مبلغی بدم و بقیشو چک بدم... از خوشحالی به مامان هم گفتم. به م هم گفتم .فکم بازه ماشالاه! هیچی رو نمیشه نگه داشت !!خخخخخ. الهی شکرت باشه.

25شهریور

یکشنبه 25 شهریور 1397

دیروز تصمیم داشتم برم خورد و خوراک بگیرم مثه برنج و مایع ظرفشویی و مرغ و ازینا.حساب کتابامو کردم دیدم پول اضافی دارم برای خرج این ماه. تصمیم گرفتم هم برای خودم بگیرم هم برای مامان . از یه فروشگاه که خرید میکنم خیلی راحت میشه کارام. از هرچی دوتا برداشتم وکلی خرید کردم. 300وخورده ای شد. برنج و گوشت  مرغ و مایع ظرفشویی و دستشویی 4لیتری .و یه مقدار وسایلای دیگه.خوشحال شد .تشکر هم کرد.گفتم بذار چیز میز بگیرم براشون حالا که میتونم. برگشتنی رفتم لوبیا گرفتم اونم لوبیای قلمی !دلمه هم از ساعت6 وقت گذاشتم برای درست کردنش. م رفته بود شهرستان تازه برگشته. گفت میام یه سر بهت بزنم. برام هندونه و خربزه گرفته بود. دلمه هم داشت خوب پیش میرفت که اخرش یکم نشستم پیش م دیدم ای دل غافل! فقط کاش زیادی نسوزه تهش!!یه ساعتی نشست .منم اصلا حال نشستن وحرفیدن نداشتم. خودشم خسته بود .(حوصله م رو هم نداشتم راستش) .بلند شد رفت.الهی شکر...

23شهریور

جمعه 23 شهریور 1397

دیروز معاینه فنی ماشینو گرفت.خیالم راحت شد. قوبون ماشینی  برم.دلبستگیم همینه .صبح با هم میریم سرکار .ظهر باهم برمیگردیم  .بیرون با هم میریم.فقط خورد وخوراک و خابمون جداست .که اگه میشد دیگه عالی عالی میشد.خخخخخ.سرظهری به میم زنگیدم. رفته تهران با مینی بوسش.مسافر برده  . یکم حرفیدیم چند دقیقه. دوباره دیدم زنگید .گفتش قسط بانک قوامین رو پرداخت نکردم زنگیدن به ضامن. تقریبا ساعت یک رو رد کرده بود. شماره کارت گرفت.پول بریزه برم کاراشو انجام بدم .کارت خودشو نبرده بود. رفتم ازرییس بانک شماره کارتشو بگیرم .رسیدم دیدم درو بستن!رییس تا منو دید در رو باز کرد.بلند شد برای احترام .چقد اقاست این رییس.خلاصه شماره ملی م رو دادم تا شماره کارتشو بهم بده.میگم شهرستانه.فقط خودشو برده!خخخ.خندم گرفت. خلاصه  از کارتم دوباره زدم به کارت قوامینش.بدو بدو اومدم. کارام مونده بود .ارسال کردم.نرفتم دیدن اقاجونم.دلم تنگش بود ها ولی خسته بودم  .ببخشید اقاجونم.یکم دراز کشیدم .مامان زنگید حرفیدیم.رفتم روغن موتور ماشینو عوض کنم.با یه ضدیخ دولیتری و تعویض فیلتر هوا .110 تومن خرجش  شد.شب رفتیم خونه محمد. رفته کرمانشاه برای ده روز برای کارای  وام زلزله زده ها.درست گیلانغرب! خاهرعروس هم اونجا بود  .مثه عقده ایها فقط از داراییهاشون میحرفن. وانیا میگه این گوشی ایفون سیکس خالمه. همه خاله هاش ماشین دارن!نمیدونم این کادو رو دو سالگی برای وانیا خریده داییش. قمپزش  اسمونو داره پاره میکنه که همش از سرسلامتی برادر منه.بدم اومد از اون شرایط. همش عقده داشتناشونو به رخ میکشن.اوریا چقد تپل شده بود. همش سه هفته ندیدمش.همچین معلوم بود رشدش. خوش خوراکه ماشالاه.این قمپزاش بچه هارو عادی بار نمیاره.همش میگن اینو داریم اونو داریم. برگشتنی به مامان میگم باید میگفتی منم هیچی کم ندارم ! تازه اپارتمان هم دارم!خاهری میگه ما که عقده ای نیستم. واقعا هم از رو عقده اس. بچه هم خوب تربیت نمیشه. برگشتنی همچین خابیدم که تلپ افتادم از خستگی.امروز قراره بریم بیرون  .ماهان هم میاد بنظرم  . خدایا بامید خودت.

22شهریور

پنج‌شنبه 22 شهریور 1397
اصلا فک نمیکردم ملت این همه اهل دل باشن. دیروز از یه کانالی کرم سفارش دادم و چون موجودی داشت دستم رسوند تا ظهر.ازینور هم میخاستم صبحی بزنم معاینه فنی که رییس برداشت برد ماشینو تا ببره معاینه فنی . برای کارای ماشین نه نمیگه.برخلاف همه دعواها و حرف ها. فقط ازش سوال کردم ببینم معاینه فنی اشنا داره .که گفتش بده من ببرم حلش کنم. تقریبا قراره امروز حل بشه.بخاطر آلایندگیش مردود شده دیروز! ازونور هم سفارشمو  این خانومه دستم رسوند. میگه چون بار اولی ازم داری خرید میکنی و بهم اعتماد کردی هزینه اژانس رو خودم پرداخت کردم...این کانالو خاهری معرفی کرده .میگه محصولاتش اصله...50 تومن دادم یه کرم کوچولووووی  سی سی گرفتم. خاستم بگم خانومی درسته من خودمم کوچولووام ولی این کفاف منو نمیکنه!!خخخخ.ماشینو که رفتم از رییس بگیرم. رفتم اینه ماشینو پیدا کنم .اونم تک آینه نه کلش. یه جا نزدیک خونه مامان اینا هست همه چی دارن.صبحی هم مامان زنگید که اگه نمیشناسی بیا باهم بریم یه جای دیگه هم هست .بدیم بندازن. گفتم اگه پیدا نکردم میام دنبالت. یه اینه تکی گرفتم با چسب دوطرفه باید بچسبونی . ان شالاه سفت بممونه .برگشتنی گفتم زنگ این همسایه روبرویی رو بزنم ببینم این لامپ یا سنسوری که ایراد داره  پای کیه. بیشتر از ده روزه درستش نکردن. نرفتم به این یارو هیئت مدیره بگم. دیگه خودشون بسلامتی داخل خونمونو چک نمیکنن ولی از راهرو که رد میشن.میبینن  دیگه.خلاصه.دعوت کرد رفتم داخل. بازم سوالای شخصی که منم میپیچونم و زیادی اطلاعات نمیدادم. فقط با این میحرفم هم تنهاس .وهم اینکه درکش ازون یکی ها یه مقدار بالاس. شام منودعوت کرد بند! تعارف اینا زدم و گفتش رد نکن یه امروزو بچسب و فردا روز دیگه ا س و اینا. حالا اماده شدیم و منم گفتم که من شب نمیتونم رانندگی کنم. گفتش با من میریم .منم گفتم شام هم مهمون من!قبول نکرد. اهل دلیه هاااا. نشستیم تو ماشین صدای ضبطش تا کجا !!اهل دل بود هااا ولی زیادی از نظرمن اهل دل بود. دیگه بند رفتیم حس میکردم همه میشناسنش! به همه هم زل میزد وباهاشون میحرفید .یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااا.ولی خب صرف شناخت قبول کردم باهاش برم بیرون. باید میفهمیدم چه طور خانومیه . اونم که فهمیدم. برگشتنی سیل مشتاق پشت سرمون زیاد شد و دوتا ماشین دنبالمون میکرد!!!اصلا از فرط خستگی حرفی نمیزدم. خوبه صدای ضبطش هم بالابود و  بازجویی نداشتم!!!خلاصه همه شهر رو میشناخت. اخرش هم رفتیم یه روضه امام حسین گذاشت تو ماشینش و چندتا دعا کرد و یه چای صلواتی خوردیم و برگشتیم خونه. چه شبی بود. اصلا نه اخلاقامون بهم میخورد نه طرز برخوردمون با آدمها. حس کردم تنهاییش چقد بده که باهمه داره معاشرت میکنه. با مردها بیشتر معاشرت میکرد. یه عشوه و غمزه ای هم تو لباش و چشاش بود که یاد یه نفر افتادم. ولی خب بنظرم افتادم تو یه دعوت دیگه که باید از طرف من باشه. منتها به هم نمیخوریم که معاشرت داشته باشیم. زن مطلقه ای هستش که بار اول گفت همسرم فوت کرده و بعد اینکه اومد تو خونه ام گفتش طلاق گرفتم. خاستگار هم زیاد داره . هی قمپز در میکرد که من دارم و خرجم میکنم و ال میکنم و اینا. دیشب میگه دو دانگ خونه مال منه! من که خونه ای ندارم !!یه کاغذی هم تو نگهبانی امضا کردن انگاری درمورد سند خونه اس. اگه درست بشه که خیلی عالی میشه و با سند راحت میشه وام گرفت .یه چیزی به دلم افتاده کاش جور شه .امید بخدااا.هنوزم خسته ام ازبابت کم خوابی دیشب. بنظرم خیلی پاستوریزه ام . یا نی نی کوچولوو. خوشم نمیاد با مردا معاشرت کنم. تک و توک  بهتره. نمیگم که اصلا نباشه  ولی تک و توک بهتره. نه با همه ملت. خوشم نیومد از اخلاقش. به درد دوستی نمیخوره. .همون یه دعوت شام و نهارشو عوض بدل کنم کافیه ...معاشرتم درست نیست باهاش. دورادور خوبه فقط. الهی بامید خودت.

20شهریور

سه‌شنبه 20 شهریور 1397

زهرا امروز زنگید با کمال پررویی بدهکارم کرد! میگه وقت ندارم . میخاستم مهرماه بیام خونت! منم با کمال پررویی شستمش و گذاشتمش کنار! بیخودی صمیمیتمونو !!با اینا طولانی نکنیم.ادم خودش خجالت زده میشه که میگه  با اینا 20 ساله دوستیم.برای من وقت قبلی تعیین میکنه.همون پارسال باید میذاشتمش کنار. همون موقع که شوهرش اجازه نداده بود یه دونه جاروبرقی رو یه ساعت امانت بیاره برای من! اینا فقط دوستای روزای خوشی هستند. نوشته تو اس ام اسش زنگ زدم جواب ندادی فرشته مهربونم!!کارت میزدی خونم درنمیومد. میگه تو ارزشت  بیشتر ازیناس میخاستم دست پر بیام! گفتم مگه من دنبال دست پر تو هستم! اگر که اینجوری بود خیلی وقت پیش بیخیال دوستی مثه تو میشدم.اخرش گفتم دلم شکسته! حنابعد عروسی... به درد نمیخوره! الان من الاغ بودم بال بال میزدم شونصد بار میرفتم. انگاری فقط ایشون کار میکنن!ما اصلا نه کاری داریم نه باری....مهم نیست .بیخودی ازین به بعد زرزر نمیکنم زهرا دوست صمیمی منه!رفتم بادلاستیگای ماشینو تنظیم کنن که یارو گفتش این سوزنی لاستیکات ازبین رفته عوضش کنم...منم نه نگفتم. 40 تا درومد .هرموقع هم باد لاستیکاشو میدادم تنظیم اصلا فرقی نمیکرد..از اون پیستون باید ایراد داشته باشه که ان شالاه درست شد. دوستی که برای دیدن من زمان تعیین کنه یعنی دنبال اینه فراغت خودش جوربشه...اینا همون بهتر برن بادوستای دیگشون خوش باشن تا وقتش بیشتر ازین تلف نشه. گفتم هم شرمنده خودمم هم خجالت میکشم! هم اینکه به ننه ام گفتم دوستام اومدن چشم روشنی !!خونه ام..اه بابا ....چشم و دل خودم روشن باشه .همش امید بخداس.همش توکل بخداس.شکرش باشه.من گفتم خونه ننه ام هستم اینا رفت و امد نمیکنن. نگو اصلا وقت ندارن ...بیخیااال.  نه حس خوبی دارم ونه حس بدی. چون واقعا خیلی خوب شناخت دارم ازشون منتها خریت خودمه که برای همه کارشون و همه حرفهاشون وقت دارم. یکی که 12 ماه سال پول شارژ نداره (یعنی برای من) چه دوستی اخه...اصلا تمایلی ندارم بهش. قبلنا حس خوبی داشتم. بنظرم اون حس از دل خودم بود که منتقل میشد.شکرش باشه. ناراحتم هاا.ولی ذهنم زیاد مشغول نیست. وقتی  کسی بهت بی تفاوته نباید بیخودی اهمیت داد بهش. دلخورم ازش واقعا. الانم خسته ام.کاردنیا همینه.. دخترها هم همدیگه رو درک نمیکنن.وقتی من محبت میکنم زمان و مکان براش تعیین نمیکنم. خوشم نیومد ازینکه وقت پرشو به رخ کشید.گفتم اگه محبت باشه همه چی ممکن میشه.ولی وقتی ماشین پیدا نشه !یا راه دور باشه دیگه نمیشه چیزی گفت.ملت هم دوست دارن ماهم !!خجالت کشیدم ازون همه حس خوب .وقتی ملتو از دم در خونش برداری خیلی مهربون میشی !!ولی وقتی انتظار داشته باشی توی این سه ماه یه سر به ادم بزنن !!خیلی بی ادبیه!!خداروشکرر. درسته  بازم استرس و ناراحتی تنهایی رو دارم.ولی کمتر شده بنظرم. هیشکی نفهمید من محیط زندگی عوض شد .باید بهم توجه میشد .چون از لحاظ روحی یه بحران حساب میشد بحران خوب یا بد .بهرحال یه دوره ای بود که تموم شد.شایدم کمرنگ شده.شکرش باشه امیدم فقط به خودشه...هی دعوتم کرد برای ناهار فردا..ولی واقعا خوشم نیومد با کسی برم بیرون که نمک نشناسه به چشم من! تو خونه خودشون خوش باشن. اوقات فراغتشونم با دوستای بهتر از من بگردن!توکل بخداا.


( تعداد کل: 532 )
   1       2       3       4       5       ...       107    >>